محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

مهارتهای محیا

سلام دردونه خانم خوبی مامان امروز اومدم تا یک سری از کارهایی که انجام میدی را بهت نشون بدم   اول از همه تلفن صحبت کردنته که همه فکر میکنن واقعا یه نفر پشت خطه که داره باهات میحرفه   پریروز برای اولین بار ساندویچ خوردی البته نخوردی ولی ژستش را خوب اومدی ازمون هوشی را که برات برگزار کردیم کاملا موفق بودی 6تا موبایل جلوت گذاشتیم و وقتی به هر کذوم زنگ میزنیم شما دقیقا گوشی را دست خود صاحبش میدی. موقع اذان سینه میزنی. یکی دوبار بابایی و دایی جلوت سوت زدن و الان شما همین کاررا میکنی. برج هوش را مرتب میکنی البته به جای برج هوش قوطیها و لیوانا را رو هم میچینی . بهترین تفریحت تو کابینت و تو ...
12 تير 1391

مهارتهای محیا(2)

هر شب تا ساعت یک بیداری و هرساعت که ظهر خوابیده باشی تاثیری نداره . یه مهارت دیگت دروازه باز کردنه البته این کاررا خیلی وقته انجام میدی. قاتل کرم..... ماهی شدن را هم خیلی وقته که یاد گرفتی. و البته یکی از کارهایی که من را کاملا عصبانی میکنه اینه که خودت میخوای غذا بخوری و البته وقتی این کاررا میکنی پنان به به میکنی که حد نداره . تازگیها یاد گرفتی وقتی بهت میگم پوشک را بنداز اشغالی میبری و تو سطل میزاری. دالی بازی و قایم موشک هم خیلی وقته انجام میدی. عاشق کمک کردن به مامانتی. خداکنه وقتی بزرگ شدی هم همینطور باشی. عطر را هم خیلیخوشگل بو میکنی. با کامپیوتر که دیگه بهتره هیچی نگم . ...
12 تير 1391

وضو

طبق معمول چند روز اخیر که بخاطر اومدن عمه رفتیم خونه مامانی اینا یه کار جالب کردی   وقتی مامانی ذاشت وضو میگرفت تا نماز بخونه شما هم همون کار را کرذی و   دولا شدی و مسح کشیدی الهی قربونت برم مننننننن   راستی امروز نی نی دوم عمه معصومه هم اومد تارا   اینم تارا خانم ...
12 تير 1391

مسافرت

سلام مامانی حالت خوبه   چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت باشما و بابایی رفتیم اراک هم بابا کار بانکی داشت هم سال عمو جعفر بود .ساعت 3 رسیدیم و فرداش هم رفتیم ساروق و ظهر مراسم سال بود و .........   حالا میخوام شیرین کاریات را تعریف کنم ........ اولا که تو اون دو سه روز شما لب به غذا نزدی ببین یعنی لب نمیزدی هااااااااا   یعنی باور کن همینجوری بودم از دستت دیونه کرده بودی من را   اما در کل دختر خوبی بودی و اخلاقت خیلی خوب بود . جمعه هم چند ساعتی کوه و دشت رفته بودیم که بسیار خوشگل و بکر بود . تو هم حسابی حال کردیو اینقدر جیغ و داد کردی که نگو . اولش فکر کردم شاید سردت بشه   بعد ...
12 تير 1391

مهر اباد

امروز برای خرید زمین مهر اباد رفتیم .اونجا عمو علی و خاله مینا باغ دارن و چند تا درخت میوه داشتن و شما که تا حالا به هزار بدبختی میوه میخوردی اونجا حسابی زرد الو میچیدی و میخوردی . نوش جـــــــــــــــونت عزیزم   البته خیلی دوست داشتم یه عکس هم از عمو علیرضا بزارم ولی شما هنوز خیلی ازش میترسی البته از قبل کمتر شده هاااااااااا اولش که رسیدیم یه بیل میکانیکی اونجا بود که تو محو تماشای اون بودی. اینم خانواده سه نفره ما البته شما فقط حواست به البالوها بود ...... این هم همون درخت زرد الو.... تلاش کن مامان تو میتونی.......... آفرین.......... باید مواظب شا...
10 تير 1391

مراحل بیدار شدن دردونه

تا جایی که میشه خودم را میکشم     حالا یه خورده غلت میزنم .......... یعنی این مامان بیخیال من میشه تا بخوابم اخجون مثل اینکه رفت ........   نه این مامان خانم هم دست بردار نیست ....... کم کم باید بیدار شم ......... واااای چشمام را نمیتونم باز کنم ........     مامان جون من دوباره با یه خنده خوشگل بیدار شدم ......   سلاااااااااااام صبح بخیر مامان جونم ...   سلام عزیز دل مامان صبح قشنگت بخیر جیگرم ...
10 تير 1391

لغت نامه محیا خانم (1)

آب بده ( وقتی اب یا شیر میخوای ) دد دادا عجیجم ( منظورت عزیزمه چون وقتی خیلی مهربونی میگی ) جیجل (چون مامانی خیلی میگه جیگر اینو یاد گرفتی ) جیز دت به به مل مل بله نه ماما ...
10 تير 1391
1